نو آوری یا شارلاتانیسم

آسیب شناسی نوآوری در موسیقی ایران

noa

شبحی سرگردان و عاصی بر فراز سر موسیقی اصیل ایران در پرواز است شبحی بی قرار که در حال تسخیر کالبد رنجور موسیقی ایران است ؛ شبح نوآوری
این روزها در هر گوشه و کناری که در موسیقی ایران را می نگریم ،همه به صرافت نوآوری افتاده اند و چندان این امر اهمیت یافته است که حاشیه ( نوآوری) بر خود متن (موسیقی) غالب شده است و اندک اندک در حال فراموش کردن امری هستیم که باید در آن نوآوری شود و خود نوآوری تبدیل شده است به مسئله اصلی اشخاص و گروه های موسیقی در ایران.
نو آواری ، کلمه و مفهوم اغواگرایانه ای است نو آوران علی الاصول پیشروان جامعه خود می باشند که آنچه را در آینده حاکم می شود را آنها ، سرآغازانند.
نو آوری همواره در هر جامعه ای از نیازهای آن جامعه برخواهد خاست.نیازهای یک جامعه سبب به وجود آمدن نوآوری ها و متعاقب آن پیشرفت و دگرگونی فرم ها و صورت های کهنه و قدیمی می شود. نو آواری در تمام جوانب زندگی بشر همواره بوده وخواهد بود و هیچگاه هیچ شخص و گروه و جامعه ای نمی تواند بدون نو آوری به پیشرفت و توسعه دست یابد.
در اینجا صحبت از نو آوری در میدان هنر و به خصوص در بعد موسیقی می باشد.
نو آوری یک فرآیند است که می بایست در راستای تکامل امور ، وسایل ، مفاهیم ، هنر و … صورت گیرد و در غیر این صورت نام آن هر چیز دیگر می تواند باشد به جز نو آوری.
می توان ۵ شاخصه برای نو آوری برشمرد:
۱- برخاسته از دل امرپیشینی باشد
۲- جوابگوی یک نیاز و فقدان باشد
۳- سبب تکامل و ارتقا امر پیشینی شود
۴- یک فرایند و یا همان پروسه است.
۵- و در نهایت مورد قبول جامعه قرار گرفته و جزءی از بدنه جریان پیشینی خود شود.
متاسفانه اتفاقاتی که این روزها در عرصه موسیقی اصیل صورت می پذیرد،کمتر دارای این پنج شاخصه اصلی هستند.
نوآوری در جامعه موسیقی ما از یک نیاز تبدیل شده است به یک اضطرار و از اضطرار این امر،موسیقی ما بیمار شده است. یک بیماری روانی- ذهنی که سبب به وجود آمدن تب و لرزهای بسیار شدید در بدن نحیف آن شده است و بجای آنکه با تغذیه درست، این بدن را تقویت نماییم، آن را بسته ایم به قرص ها و پودرهای انرژی زای کاذب نو آوری .
تب تند نو آوری تقریبا همه گیر شده است و گویا به صورت یک رسالت واجب الاجرا همه باید در پی نو آوری در موسیقی ایران باشند. این امر در هر کجای موسیقی ایران سرک کشیده است از ابداع سازهای عجیب الخلقه تا آهنگسازی های خلق الساعه تا همنشینی بینگو بانگو و گیتار الکتریکی با دو تار و تنبور تا تحریر های ترکمنی ممزوج با اسانس اسپانیایی و تا نواختن سه تار به فرم گیتار فلامنکو و عمود گذاشتن تنبک بر زمین و کج گذاشتن دف به فرم پرکاشن های آفریقایی وافکت های سینمایی؟!…..
نوآوری بر خلاف آنکه می بایست یک فرآیند و پروسه باشد برای افراد و گروههای موسیقی ما تبدیل به یک پروژه شده است.
پروژه نوآوری؛ یعنی آنکه مانند مهندس های موسیقی؟! می نشینیم و وسایل و مواد خود را جلویمان چیدمان می کنیم و بعد بر اساس چند فرمول از جمله : همنشینی ، جاینشینی ، مونتاژ، کولاژ و…به خلق یک سازه دست می یابیم … سازه ئی که عاری از هرگونه حس و دیدگاه زیباشناسانه ، معنایی و هنری است و تنها با بزک و رنگ های جیغ سبب فریب مخاطبان ساده دل و غیر جدی می شوند.
این روزها متاسفانه بجای آنکه هنرمندانمان با دست یازیدن به ساختن آثاری قوی سبب ارتقاء سلیقه و طبع مخاطبان عام خود شوند ، سطح خود را تقلیل داده اند به خواست و مطالبه مخاطبان خود … ایشان بجای آنکه پیشروان جامعه خود باشند تبدیل شده اند به پیروان مخاطبان خود… بلی چون مناسبات اقتصادی و منافع شخصی و تب تند نام آوری و شهرت و سرشناس شدن به صورت بیماری گریبان گیر بعضی از اهالی موسیقی ایران شده است.
در اینجا باید به یک مسئله دردناک در جامعه موسیقی ایران اعم از نوازندگان ، آهنگسازان ، خوانندگان اعتراف نمود هرچند که این اعتراف بسیار دشوار است ولی برای شناخت بیماری در ابتدا باید عوامل آن را دانست. اکثر(نه همه) افراد فعال در جامعه موسیقی ما از فقر مطالعه و عدم شناخت صحیح از فلسفه های وجودی مفاهیم و نیازها و فقدان ها رنج می برد و این امر سبب شده است که در میدان موسیقی یکسری سوژه شارلاتان با محصولاتی عجیب و غریبی پیدا شوند که بیشتر به درد سرگرمی در سیرک ها و امور تفریحی می خورند تا هنر موسیقی.
موسیقی برای نسل تازه ما از یک امر تعقلی و تفکری تبدیل شده است به یک امر مکانیکی و فنی از یک امر هنری یواش یواش دارد تبدیل می شود به یک امر صنعتی از یک امر حسی و زیبا شناسانه دارد تبدیل می شود به یک امر ریاضی گونه و فرمولیزه شده و از یک امر جدی به یک امر غیر جدی و تفریحی…
به علت همین فقر است که خلاقیت دارد به “کمیت ” تنزل پیدا می کند. اگر موسیقی ما دچار این فقر نبود تفاوت نوآوری با همنشینی چند ساز بی ربط در یک کار را می دانست و استفاده بی ربط از گیتار را در یک ارکستر سازهای سنتی ، حمل بر جسور بودن و شهامت نمی کرد بلکه ناشی از فقدان خلاقیت و استعداد می یافت و مانند فلان خواننده پاپ یا نوحه خوان خواندن را گمان به کشف نحوه جدیدی از صدا دهی نمی نمود…برای همین شاهد به وجود آمدن کودکان ناقص الخلقه و عجیب و غریب هستیم که به عنوان نوآوری به خورد بی نوا خلق دربند خود می دهند.
ساز مونتاژ می شود با گوشی های ویولون ، خرک تار ، سیم گیتار ، دسته ویولون کاسه ماندولین اسمش را هم می گذاریم سکینه یا خدیجه یا دوراهی ، شب ناله ، تن مار،سُرسُرک و….
در آهنگسازی اولین جایی که می رویم سراغ شعر است شعر حافظ و سعدی و مولانا را بر می داریم و سراغ شعر نو می رویم … شاملو ، فروغ ، اخوان ، سهراب اما آهنگسازی بر روی اشعار این بزرگان سخت است و عرق ریزان روح می خواهد از توان خردک استعدای که داریم خارج است به سراغ ترانه ها و ترانه سرا ها می رویم چون هم ساختن آهنگ های کمی عامیانه پسند برای داشتن بازار اقتصادی آسان تر است و هم زمینه خوبی برای به ظاهر نو آوری و به واقع شارلاتانیسم هنری است.
راه دیگر آن است که اشعار مولانا و سعدی و حافظ را با ریتم های شکسته و با ترکیب نا مانوس گیتار و سه تار بنوازیم تا مخاطب را به حیرت واداریم یا باصدای شغال مخلوط با صدای حیوان همسایه ،حافظ بخوانیم و با نگاه فرا پسا پست ساختار شکنانه به دیگران که مبهوت در حال نگریستن ما هستند، بنگریم و زیر لب بگویم ؛ جماعت ابله و نادان و خشک مغز و متعصب…
متاسفانه شارلاتانیسمی که به اسم نوآوری یا موسیقی تلفیقی این روزها در همه جا دیده می شود بیماری است که از یک جامعه بزرگتر به جامعه موسیقی ما سرایت کرده است. جامعه ای که بیماری دیده شدن و تمایز با دیگران گریبانگیر آحاد آن شده است. همه در جامعه ما نخبه و نوابغ هستند و بقیه (که تقریبا وجود خارجی دیگر ندارند)عامه مردم هستند که شعور و فهم و درک ندارند و برای نشان دادن این تفاوت سعی می کنیم کارهای کنیم که فریاد نیست بلکه جیغ است.
کارهای که صورت می گیرد دیگر فریاد نیاز یک جامعه در حال پیشرفت و تکامل نیست بلکه جیغ مشمئز کننده یک جامعه بیمار است که از درد به خود می پیچد به همین سبب هر روز برای آنکه از دیگری عقب نمانیم یک چیز ناقص به نواقص قبلی اضافه می کنیم.
یک جامعه بیمار جامعه ای است که هیچ کسی و هیچ چیزی و هیچ امری سرجای خودش نیست و در زمان و مکان خود قرار ندارد.تجربیات سال های دور دیگران را به علت همان فقرهای که برشمردیم به صورت کمیک تکرار می کنیم و می پنداریم نوآوری کرده ایم و بازار گرم می کنیم و در فضای مجازی و واقعی خیل مشتاقان خود را به تحسین و تعجب وامی داریم؟!
در مثال شما در برابر توضیح و تفسیر اثر یکی از آثار های ناقص الخلقه این دسته از شارلاتان ها قرار بگیرید شاید با چنین توضیحی مواجهه شوید:
” این اثر کانسپچوال ، یک حرکت دیکانستراکچرالیستی ست که تمام انگارهای پیش از خود را نادیده می گیرد و به زوایایی از نگاه استتیک دست می یابد که تعددی است به ذهن رسوب کرده تاریخی این هنر در ایستارهای پیشینی خود، زوایا و خطوط موازی که لایه های چندگانه ای را در مقابل مخاطب قرار می دهد و به ذهن و عادت واره های مخاطب خود تجاوز می کند و سبب گسست او از تعاریف مرسوم و نچرال نضج یافت در سوپر اگوی اش می شود و در حقیقت دلیل به وجو آمدن دنیایی دیگر در یک دگردیسی مفهومی می شود که او هیچ تعریف و معنایی پیشینی در ذهن خود از آن ندارد و اکنون بر انباشتهای جهان چیزی نوینی دیگر اضافه شده است” در لایه های گفتمان های مغفول مانده” که به دلیل نداشتن ادبیات، مخاطب ، عاجز از درک و فهم این اثر است.؟! ”
این می تواند توضیحی مناسب برای تفسیر و توضیح یکی از آثار شارلاتان ها در جامعه های مختلف ادبی ، هنری ، فلسفی باشد….
خوب برای درمان این جامعه بیماری ،باید اعتراف کنیم که بیمار شده ایم! این نسل که اکنون به آستانه میان سالی رسیده است در دورانی رشد کرده است که مرگ و تحقیر برایش روزمره بوده است. نسل ما نسلی بوده است که در پستو ها و پشت کمدها و زیر چادرهای برزنتی عشق ورزی کرده است، نسلی بوده است که اگر در انقلاب کشته نشده است باید پاسخگو باشد نسلی که اگر در جنگ شهید نشده باشد احساس خسران می کند و دربه در دنبال نردبان آسمان است.نسلی که همیشه متهم شده است نسلی که بهش اعتماد نشده است نسلی که دیده نشده است نسلی که برای آنکه درآمد داشته باشد باید دروغین و ریا کارانه زیست می کرده است …نسل چهل تیکه….
در جامعه بیمار است که پیش از آنکه مدرن شود همه پست مدرن می شوند در جامعه بیمار است که لایک صفحه تجاوز گروهی به فلان شخص صد ها برابر لایک صفحه کمک به کودکان کار است . در جامعه بیمار است که از نفرت سرشار است و همه مشکلات را به دیگری می سپاریم و همه از نوادگان کوروش ندیده هستیم در جامعه بیمار است که مشکل را در یک چیز دیگر مثل دولت و دین و حکومت و می جوییم نه در خودمان در جامعه بیمار است که از سایر اقوام مانند قوم عرب در عین تاثر ، متنفر است.
ما نتوانستیم تا کنون چیزی به میراثی که به دستمان رسیده است اضافه کنیم و تنها با چکش مبتذل نوآوری داریم آخرین باقی مانده های رسیده به دستمان را به قواره نافرم مان منطبق می کنیم.اشعار حافظ را با صدای زوزه سگ و شغال و گرگ می خوانیم به عنوان ریشه های نادیده دیکانستراکچرالیست و استفاده از کلمات رکیک در اشعارمان به عنوان ساختارشکنی فرا پسا فرویدی با تکیه به آرای ژیژک محسوب می شود؟! و….
بنابراین خیلی ساده مبل لوئی چهاردهم را خریداری ولی چهارزانو روی آن جلوس می کنیم و در گران قیمت ترین ظروف کریستال غذای خود را با دستان نشسته میل می نماییم و در انتها دستان چرب خود را با دانتل های گران قیمت فرانسوی پاک می کنیم.بر اتومبیل های بسیار گران قیمت نشسته و با سرعت سرسام آور اتومبیل ساده دخترکی را به حدی تحدید و تهدید می کنیم تا از پل همت به زیر سقوط کند و سرویس ظروف نقره را نشانه شخصیت در پشت پنجره چیدمان می کنیم تا عابران آگاه شوند از شخصیت متول و مدرن مان؟! در همین هیناهین متوجه می شویم که نیاز داریم برای این لباس زیبا که در تن بی قواره مان زار می زند پشتبانی فرهنگی و هنری بیابیم. در خلوت خود عاشقان موسیقی های عامیانه و کاباره ای یا من درآوردی تلفیقی… هستیم ولی برای تکمیل ویترین جیغ خود حتما بلیط کنسرت شجریان را در کشورهای اروپایی تهیه می کنیم و تنها منتظر یم که ابوعطای استاد به اتمام برسد تا در انتهای کنسرت بیاد وطن این پرنده سر در خون با صدای لرزان فریاد بزنیم ؛ استااااااااد مرغ سحر مرغ سحر مرغ سحر و با استاد همخوان شویم و به یاد وطن در بند اشک بریزیم.
به این می گویند طبقه متوسط شهری ایران که شش ماه متولد شده است ناقص الخلقه است هم خودش هم فرهنگ اش هم هنرش هم هنرمنداش… بنابراین تا آخر همه چیز را مصرف می کند همه چیز را با ولع می بلعد و هر چیزی را از اصالت تهی و بی هویت می کند. در ماه محرم نذری می دهد، در کوچه پس کوچه ها می نویسد “ما هستیم” و عرفان را به ابتذال می کشند و دو تا شعر مولوی و عطار را با چاکراهای بودا و صلیب مسیح مخلوط می کنند و عرفان مدرن یک بار مصرف تولید می کنند که با استفاده از استیصال افراد در مشکلاتشان بالاخص مشکلات جسمی و روحی تا انتهای حماقت و شارلاتانیسم سفر می کنند و زنان خانه دار در چرخه هستی برای رسیدن به وحدت، باید مانند کاربران گلدکوئیست برای استاد عرفان مدرن پول کلاس هایشان را از شوهرهای درگیر در شغل شریف دلالی طلب کنند و اگر اعراب سبب اضمحلال امپراتوری پرشین نمی شد الان حتما حق وتو در سازمان بین الملل داشتیم و اگر انقلاب نمی شد بی شک ژاپنی ها و کره ای ها مستخدمانمان بودند؟! و مهمترین کارمان شمردن تعداد ایرانی ها در ناسا است.
خوب در این هیناهین معلوم است که فضای مسلط بر جامعه موسیقی ایران نیز تحت تاثیر این بیماری باشد و گمان کنند که اکنون گوشه نهفت را با ترومپت بنوازند نامش نو آوریست و روی تار پاتیناژبروند و آهنگ فلان موسیقی فولک دهات های آمریکا لاتین را بنوازند کاری خلاقانه کرده اند و بپندارند وظیفه دارند به تولید انبوه و خلق الساعه سازهای ابداعی دست بزنند که نام برای اسم گذاریشان کم بیاوریم و نام ساز را دیگر باید کمبوجیه سوم بگذارند.
در حال حاضر دیگر جامعه موسیقی ایران نیازمند آهنگ ساز و نوازنده تار و سه تار و کمانچه و تنبک نیست که از لحاظ کمی نوازندگان و خوانندگان و … دارند یواش یواش از مخاطبان خود پیشی می گیرند. در حال حاضر نیاز مبرم جامعه موسیقی ما داشتن مخاطب آگاه است که شارلاتانیسم موجود نتواند فریب اش بدهد و به عنوان نوآوری خر داغ کند و بجای اسب بفروشد. ما نیاز به مخاطب با کیفیت بالای موسیقی داریم که هنگام شارلاتان ها توانستند سر بینوا فرنگی ها را کلاه گذاشتند، نتوانند دکه و سور و ساتشان را با عناوین جعلی و دهان پر کن در صدر مجلس موسیقی ایران پهن کنند.نیاز به مخاطبانی داریم که اسیر مناسبات حاکم و مریض بر موسیقی ایران نباشند وخارج از ارتباطات مسموم قومی قبیله ای در موسیقی ایران بتوانند به وضعیت موسیقی بنگرند و اگر آقا زاده فلان استاد دارد با رانت پدرش سطح موسیقی را به حد آهنگهای بازاری تقلیل می دهد با شهامت بایستد و بگوید و را را برای نو آوران واقعی که بی سر و صدا و بی هیاهو دارند کار می کنند هموار سازد.
آری نیاز کنونی جامعه موسیقی ما برای آنکه وضع از این بغرنج تر نشود نیاز به مخاطبان حرفه ای است نه نوازندگان و آهنگسازان حرفه ای ، مخاطبانی که جرس را به صدا در آورند و بازار مکاره شارلاتانیسم را افشاء نمایند و قوه تمیز سره از ناسره را داشته باشند…

سردبیر سایت موسیقی ایران

موسیقی ایران را درشبکه های اجتماعی دنبال کنید :